تبليغاتX
همسفر شهدا سيد عليرضا مصطفوي
بسم رب الشهدا

بگذار آمریكا با مانورهای (( ستاره دریایی )) و (( جنگ ستاره ها )) خوش باشد؛دریا،دل مطمئن این بچه هاست و ستاره ها نور از ایمان این بچه مسجدی ها می گیرند همان ها كه در جواب تو می گویند (( ما خط را نشكستیم خدا شكست )) و همه اسرار در همین كلام نهفته است.

به راستی اگر مردم دنیا و مخصوصا مردم آمریكا و اروپا می دانستند كه زندگی ماورای صنعتی آنها بر خون میلیونها نفر انسان بی گناه بنا شده است كه در جبهه های جنگ با آمریكا و قدرتهای استكباری دیگر بر زمین می ریزد ، واكنش آنها چه بود ؟ آیا شانه هایشان را بالا می انداختند و با لهجه لوس آمریكایی می گفتند    (( اهمیتی ندارد )) یا نه ؟

عجب اینجاست كه باز هم این (( دهكده جهانی )) كه در زیر آسمانش بسیجیان رملهای فكه زیسته اند همان دهكده جهانی كه در نیمه شبهایش ماه هم بر كازینوهای (( لاس واگاس )) تابیده است و بر حسینیه  (( دو كوهه )) و گورهایی كه در آن بسیجیان از خوف خدا و عشق به او می گریسته اند.دنیای عجیبی است ، نه ؟ 

سید علیرضا مصطفوی


برچسب‌ها: دستنوشته ها, سید علی مصطفوی, همسفرشهدا, دوکوهه
+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در شنبه دوازدهم فروردین 1391 و ساعت 12:26 |

السلا م علیك یا فاطمه الزهرا

سلام بر بانوی عالمیان و سلام بر عصمت‌ُ اللهِ الكبری بانوی گمنامی كه در آسمانها قدر او را بیشتر شناختند ولی امان از غرور و مَنیت و خود خواهی و تكبر كه حجاب بر قلب می نهد تشخیص راه را سخت می كند و انسان را به گمراهی می كشاند نه فقط به گمراهی بلكه شقاوت و پلیدی كه خدا كند ما نیز اینطور نشویم كه از مخزن دل و محل اسرار صدای كبریایی عرشیان را بشنویم ولی امان ازمردمی كه قدر او را ندانستند خانه ای كه معدن رحمت و كرامت و سخاوت بود خانه ای كه زیارتگاه عرشیان و ملائكه مقرب خدا بود خانه ای كه در آن انسان های بزرگ زندگی می كردند بلی آن خانه را به آتش كشیدند هیزم آوردند مقابل خانه شلوغ شد اما یك نفر از آن حرامیان با خود نگفتند كه این كدام خانه است نگفتند كه محل زندگی افرادی است كه ما را از درون جاهلیت و زنده به گور كردن دختران و وحشیت نجات داد و آن نامرد نگفت كه این خانه ای را كه درش را با لگد كوبید در پشت آن نور ولایت و پاره تن پیامبر بود كه نقش زمین شد و محسنش صدق شد وای بر شما كه خود را به شیطان فروختید خدایا ما را از ولایت امیر المؤمنین جدا مكن و بر دلهای ما مهر شقاوت نزن و در دلهای ما نور هدایت را روشن فرما تا بند اسارت نفس و شیطان بر گردن ما آویخته نشود.

                                                                                                سید علیرضا مصطفوی

1386/3/28

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در چهارشنبه نهم فروردین 1391 و ساعت 12:16 |
عکس دستخط وصیت نامه یاد آور شهدا سید علی مصطفوی

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 14:33 |
کتاب همسفر شهدا با طرح جلد جدید به چاپ پنجم رسید

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در پنجشنبه هفتم مهر 1390 و ساعت 19:4 |
 متن کامل وصیت نامه سید علی مصطفوی در ذیل منتشر می گردد.

بسم رب الحسين(عليه السلام)

با سلام به امام زمان عجل ا... تعال فرجه الشريف و درود بر امام خامنه اي ادامه دهنده راه امام راحل و سلام و درود بر امت حزب ا... كه هميشه عاشورا را زنده نگاه داشته اند چه پاي بيرق ها چه در ميادين جنگ و در كارزارها.

اين وصيت نامه متعلق به بنده(سيد عليرضا مصطفوي) عاصي گنه كار مي باشد.

شخصي كه عمر خود را در جهالت و سياهي گذراند و كدام جهالت بالاتر از غافل بودن از امام عصر كه اميدوارم خداوند به خاطر اجداد طاهرين آن بزرگوارها ما را ببخشد.

بنده حقير از اين جمله شهيد آويني استمداد مي جويم كه گفت((مي گويند گنهكاران را در اين غافله راهي نيست اما پشيمانان را كه مي پذيرند))

هم اكنون كه مي بينم عده اي در تاريكي فرو رفته اند احساس خطر مي كنم و براي آنها تاُسف مي خورم و براي آنها از خداوند طلب هدايت مي كنم.

مگر در وصيت نامه شهداء نخوانديد كه كرار‌‌ا‍ً گفته اند امام و ولايت فقيه را تنها نگذاريد مگر عمري ندا سر نداديد كه ما اهل كوفه نيستيم علي تنها بماند.

مگر تاريخ را نديديد كه چگونه امام خويش را تنها گذاشتند و كاري كردند كه مولا سر بر چاه بگيرد و با چاه درد و دل نمايد.

واي بر شما كه اكنون فريب خورديد و مشغول بازيهاي دنيا و سياست شديد و راه را گم كرديد محور اصل ولايت است اما شما به خاطر منافع خود  آن را زير پا گذاشتيد.

عده اي به تكه اي پارچه متمسك شده اند كه اَنَهُ ورقه هاي قرآن را سر به نيزه گرفته اند عده اي الله اكبر مي گويند مثل كساني كه سر از بدن امام حسين عليه السلام جدا كردند و الله اكبر مي گفتند.

كوتاهي در دين و ارزشها توجيه پذير نيست و سرزنش بعد از واقعه فايده اي نميدهد تكليف ما را سيد الشهداء مشخص كرده است و راه روشن است.

اكنون كه جنگ صفين ديگري آغاز شده است نميگذاريم علي تنها بماند و او را رها نمي كنيم.

هم اكنون نداي ملكوتي و مظلومانه سيد الشهداء در گوش تاريخ پيچيده است و سر باختگان و دلباختگان و عشاق حرم را فرا مي خواند بياييد تا برويم (( رفقا جا نمانيد )).

براي اطلاعات و فهم و آگاهي بيشتر از حقايق به گفتار شهيد آويني مراجعه فرماييد.

والسلام عليكم(يازهرا)                                                                                         

                                                                                                         26/3/88                      

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت 22:44 |
سال 88 بود سید داشت برنامه میریخت بعد از 4 سال بچه های کانون رو بعد از ماه رمضان ببره کربلا /.

از حقوق طلبگی و مقدار کمی که پس انداز داشت به چندتا از بچه ها پول قرض داد تا برن گذرنامه هاشون رو بگیرن ؛ اما اون اتفاق... /.

و الان تا چند روز دیگه تعدادی از اون بچه ها عازم کربلان البته فقط بیاد سید علی و نائب الزیارش/.

ومطمئنیم که در این سفر سید هم در میان بچه ها هست و مثل تموم اردوها حضور داره/.

همه عمر برندارم سر ازین خمارمستی//// که هنوز من نبودم که توبردلم نشستی

شادی روحش فاتحه و صلوات فراموش نشود

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت 22:33 |

سيد جواد مصطفوي

مدتي بود احساس مي‌كردم برادر خوب چه نعمت بزرگي است. تازه به عنوان يك همزبان، يك يار خوب او را شناخته بودم. اما حالا! تازه مي‌فهمم داغ برادر خيلي سخت است.

روز پنج شنبه گذشت. اصلاً حال و روزم را نمي‌فهميدم. رفقا وبچه‌هاي مسجد كارها را هماهنگ كردند. جلسه شب جمعه هيئت برگزار شد. مداح جلسه با اشعار خودش آتش به قلب من مي زد.

بيمار بستري من آخر شفا گرفت           اميد من برفت واين دل خونين عزا گرفت

با ديدن شاگردان سيد، داغ همه تازه مي‌شد. نوجواناني با پيراهنهاي مشكي، كه بي‌صبرانه ضجه مي‌زدند و از فراق او ناله مي‌كردند.

صبح جمعه رفتيم به سمت مسجدموسي‌ابن جعغر(ع). مراسم تشييع قراراست از آنجا شروع شود. جلوي مسجد جمعيت زيادي بود. وارد مسجد شدم. داخل هم پر بود. همه گريه مي‌كردند.

ساعتي بعد پيكر سيد را آوردند. نمي‌دانم چه كسي هماهنگ كرده بود. خيلي عجيب بود. سيد را داخل تابوت شهيد گذاشته بودند! مي‌گفتند مربوط به يك شهيد گمنام است.

روي تابوت، پرچم سرخ حرم قمربني‌هاشم را انداخته بودند. با فرياد ياحسين(ع) پيكر سيد را آوردند داخل مسجد. بعد هم زيارت عاشورا و عزاداري برگزار شد.

حاج آقا طباطبايي آمد و در غم فراق سيد صحبت كرد. حاج آقا فرمودند: دوستان، امشب شب اول ماه رمضان است. ماه مهماني خدا، اما سيدعلي زودتر به مهماني خدا رفت و... . صداي گريه مردم بيشتر شده بود.

تشييع پيكر او هم عجيب بود. انگار دسته عزاداري راه افتاده. همه سينه‌زني مي‌كردند.

پيرمردها مي‌گفتند: ياد نداريم بعد از ايام جنگ چنين تشييع جنازه‌اي در محل انجام شده باشد. اما من انگار هيچ چيزي نمي‌فهميدم. احساس مي‌كردم همه اينها خواب است. به خودم دلداري مي‌دادم. مي‌گفتم: اشتباه مي‌كني، اين كه سيد علي نيست. 

رفتيم بهشت زهرا. در سالن غسالخانه بچه‌ها ايستاده بودند و روضه حضرت زهرا مي‌خواندند.

بريز آب روان اسماء   به جسم اطهر زهرا(س)       ولي آهسته آهسته ...

يكي از طلبه‌هاي حوزه همان موقع از راه رسيد. خيلي عجيب ناله و گريه مي‌كرد. خودش را مي‌زد. بعد هم آمد جلو و خودش را روي پيكرسيد انداخت. حالت عادي نداشت. به يكي از دوستان گفتم: كمكش كنيد. او را ببريد عقب.

در حالتي كه از خود بي خود شده بود آمد پيش من. گفت: سيد خيلي حق گردن من داره من رو برد كربلا، من رو با شهدا آشنا كرد. اما من...

در حالي كه گريه مي‌كرد ادامه داد: امروز صبح مي‌خواستم بيام براي تشييع. اما خيلي خسته بودم. خوابم بُرد. در عالم خواب سيد را ديدم. آمد و فرياد زد: پاشو، گرفتي خوابيدي! اميرالمومنين(ع) تشريف آوردند تشييع جنازه من!

من هم از خواب پريدم. وقتي آمدم دير شده بود. شما رفته بوديد.

كفن سيد را آوردند. اين كفن را دو سال قبل از كربلا خريده بود. داخل كفن مقداري خاك وآشغال بود. باتعجب نگاه مي‌كردم. دوستش گفت: سيد كف حرم امام حسين را جارو كرد. بعد هم آنها را ريخت داخل كفنش! سيد را قطعه211 برديم. آنجا هم مراسم بود. پس از يك ساعت، سيد به خاك سپرده شد.

***

بالاخره همه رفتند. عصر دوباره برگشتم. من بودم و عليرضا. باوركردني نبود. به اتفاقات اين پنج روز فكر مي‌كردم. خيلي سريع اتفاق افتاد.

من تازه احساس مي‌كردم سيدعلي مَرد شده. خوشحال بودم كه بعد از پدر يك همدم پيدا كرده‌ام. اما...

شب برگشتم مسجد. بعد از نماز بچه‌ها گفتند: يكي از خانم‌ها دم در شما را كار دارد. رفتم جلوي در. پيرزني ايستاده بود. بعداز سلام پرسيد: شما برادر اين آقا سيد هستيد!

گفتم: بله، بفرماييد! پيرزن ادامه داد: من حرم امام رضا(ع)بودم. تازه الان آمده‌ام. ديشب در عالم خواب ديدم از جلوي اين مسجد شهيد تشييع مي‌كنند. شخصي هم مي‌گفت: اين شهيد اسمش سيدعلي است. بعد از تشييع او را مي‌برند نجف پيش اميرالمومنين(ع)!

پيرزن مي‌گفت: من در خواب چهره آن شهيد را ديدم. همين آقايي است كه عكسش را زده‌اند. همين برادر شما!

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در سه شنبه یکم شهریور 1390 و ساعت 21:50 |

سيد جواد مصطفوي

رسيدم خانه. يكي از خواهرانم باعجله جلو آمد و گفت: چه خبر از علي، رنگش پريده بود.

گفتم: دكترها اميدواري دادند. گفتند انشاء الله خوب مي شه. همه ما ناراحت بوديم اما حالت او فرق داشت. باتعجب پرسيدم:

چيزي شده!؟


گفت: ديشب خواب عجيبي ديدم. تمام شهداي محل با همان لباسهاي زمان جنگ آمده بودند اينجا! پشت درب خانه جمع شده بودند. همگي باخوشحالي عليرضا را صدا مي‌كردند. مي‌گفتند: سيد بيا! عليرضا بيا!

اشك ديگر اجازه صحبت به او نمي‌داد. نمي دانستم چكار كنم. رفتم گوشه‌اي نشستم. به خدا التماس ‌كردم. نذر ‌كردم. هر كاري از دستم برمي‌آمد كردم. خيلي خسته بودم و...

***

مادرم صدايم كرد: پاشو نمازت رو بخوان. نماز را كه خواندم مادر گفت: قبل از اذان خواب عجيبي ديدم! علي آمده بود اينجا، نورانيت خاصي داشت. چهره‌اش شده بود مثل شهدا. مي‌گفت: مادر، ببين من خوب شدم!

سريع حركت كردم. هوا هنوز تاريك بود. به همراه خواهرزاده‌ام رفتيم به سمت بيمارستان. هنوز زياد دور نشده بوديم كه تلفن من زنگ خورد. شماره را نگاه كردم. از بيمارستان بود. همان بخش آي‌سي‌يو!

نَفَسم به شماره افتاده بود. دستانم مي‌لرزيد. با صدايي لرزان گفتم: بفرماييد!

خانمي پشت گوشي گفت: آقاي جواد مصطفوي!؟


گفتم: بله بفرماييد. گفت: ازبيمارستان مزاحم مي‌شم. لطفاً سريعتر بياييد! گفتم: چيزي شده!؟ بعد از كمي مكث با صدايي لرزان گفت: بيمار شما، بيمار شما!

بعد هم ديگر حرف نزد و قطع كرد.

ديگر حال خودم را نمي‌فهميدم. داد مي زدم و عليرضا را صدا مي‌كردم. هر چه خواهر زاده‌ام دلداري‌ام مي‌داد بي فايده بود.

***

وارد بيمارستان شديم. بلافاصله به بخش رفتيم. تخت علي خالي بود. از پرستار سؤال كرديم. بي‌مقدمه گفت: او را برده اند سردخانه!

پاهايم سُست شد. عرق سردي روي پيشاني‌ام نشست. نمي‌دانستم چه كنم. نشستم روي زمين. تمام خاطراتش از كودكي تا حالا در جلوي چشمانم بود.

امروز 28/5/90 دومین سالکرد سید علی است

عکس با لا برا سحر امروزه

خدایش رحمت کند

فاتحه و صلوات فراموش نشود

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 و ساعت 14:57 |

سيد جواد مصطفوي

ساعت ده شب رسيد تهران. روز شنبه 24 مرداد88 بود. سيد كمي سرفه مي‌كرد. صبح روز بعد برنامه فوتبال داشت. سيد هم رفت ورزشگاه. ظهر هم رفته بوديم منزل خواهرمان،همراه مادر.

خواهرم گفت: عليرضا، بايد دستت را بند كنيم تا ديگه اينقدر دنبال كار مسجد و ... نباشي! او هم در حالي كه سر به زير انداخته بود گفت: اي بابا، پس خدا اين حوريه‌هاي بهشتي رو براي كي‌ گذاشته!

شب سرفه‌هاي علي بيشتر شد. ولي مي‌گفت: چيزي نيست. سرماخوردگي است. خوب مي‌شه.

صبح دوشنبه بود. نماز صبح را خواندم. مي‌خواستم بروم سر كار كه مادر زنگ زد. گفت: سريع بيا حال علي خيلي خرابه از دو نيمه شب تا حالا داره به خودش مي‌پيچه.

رفتم منزل مادر. علي را برديم دكتر. تشخيص او هم سرماخوردگي بود. مي‌گفت: چيز خاصي نيست. اگر حالش بدتر شد ببريدش بيمارستان.

عصر همان روز حالش بدتر شد. به او سرم وصل كرديم. دوستانش هم به ديدنش آمدند. علي خيلي بي‌حال است. معلوم است كه خيلي درد مي‌كشد. دوستانش هم براي ملاقات آمدند.

چند نفري از بستگان هم به ديدنش آمدند. حال علي لحظه به‌لحظه بدتر مي‌شد. يكي از بستگان گفت: چي شده چرا خوابيدي!؟ مرد كه نمي‌خوابه، پاشو بريم مسجد!

سيد همينطور كه دراز كشيده بود دستش را بالا آورد وبه نشانه خداحافظي تكان داد و گفت: ديگه تموم شد!! امشب نماز مغربشرا هم نشسته خواند!

صبح سه‌شنبه27 مرداد بود. مادر دوباره تماس گرفت وبا ناراحتي گفت: زود بيا علي بي هوش شده! سريع خودم را رساندم. با خواهر زاده‌ام آمبولانس گرفتيم و رفتيم بيمارستان لقمان.

تشخيص تيم پزشكي بيماري مننژيت بود. آزمايش آنفولانزاي آ هم گرفتند اما منفي بود.

آن روز از علي آزمايشهاي مختلفي گرفتند. حتي از نخاع او جهت آزمايش مايعي را خارج كردند.

سيد بي‌هوش روي تخت بود. براي لحظاتي شديداً بي تابي مي‌كرد و تكان مي خورد. خيلي ترسيده بودم. به توصيه پزشك، دستانش را به تخت بستيم. او بي‌قراري مي‌كرد و من اشك مي‌ريختم.

يكي از بچه‌هاي مسجد آمده بود بيمارستان. مي‌گفت: سيد اين چند روزه خيلي عجيب شده بود. در سفر جنوب هم گفته بود اين آخرين سفر من است! خيلي ناراحت بودم. تنها برادر عزيزتر از جانم در مقابلم دست وپا مي‌زد و من هيچ كاري نمي‌توانستم انجام دهم. كمي كه آرام شد دستانش را باز كرديم. گوشي‌ام را كنار سرش گذاشتم. صداي مداحي پخش مي‌شد.

همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي          كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

قطرات اشك از گوشه چشم علي جاري شد. فهميدم هنوز هوشياري دارد.

شعري كه خيلي علاقه داشت را برايش گذاشتم. شعر بچه‌هاي جنگ:

نسيمي جانفزا مي‌آيد         بوي كر،بُ وبلا مي‌آيد...      واويلا واويلا ...

لحظاتي بعد سيد دستش را كمي بالا آورد ومانند سينه‌زني به سينه اش مي‌زد! كاري نمي‌توانستم بكنم. فقط او را نگاه مي‌كردم واشك مي‌ريختم.

عصر رفتيم بيمارستان امام خميني. آنها هم همين تشخيص را تأييد كردند. مننژيت مغزي، علت آن را هم آلودگي ناشي از گرد و غبار دانستند. بعد هم گفتند: بايد هر چه سريعتر در بخش آي‌سي‌يو بستري شود اما در اينجا تخت خالي نداريم!

عجيب بود. آن شب به تمام بيمارستانهاي دولتي و خصوصي تماس گرفتيم. به طور اتفاقي هيچ تخت خالي در آي‌سي‌يو وجود نداشت!

بالاخره در بيمارستان شهداي يافت آباد تخت خالي مهيا شد. سيد را سريع به آنجا منتقل كرديم.

صبح چهارشنبه دوباره برگشتم بيمارستان. با دكتر فوق تخصص هم صحبت كردم. گفتند: همه چيز نرمال است. اگر مريض بتواند چند روزي اين حالت را تحمل كند و به هوش بيايد مشكل حل مي‌شود. ديگر پزشكان هم با ديدن پرونده او همين حرف را مي‌زدند و ما را دلداري مي دادند.

سيد تمام روز را بي‌هوش بود. به بچه‌هاي مسجد زنگ زدم و گفتم: براي شب جمعه هيئت را بياندازيد خانه ما، مي خواهيم براي سلامتي سيد دعا كنيم.

شب برگشتم خانه مادر، خيلي خسته بودم. قرار شد بعد از نماز صبح برگرديم بيمارستان

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 و ساعت 14:52 |

جمعی از دوستان

مي‌گفت: دلم براي شلمچه تنگ شده. دلم مي‌خواد بريم دوكوهه. رفت و با بچه‌هاي يكي از مساجد هماهنگ كرد. قرار شد پانزدهم مرداد حركت كنيم. شب نيمه شعبان.

رفته بوديم خانه سيد. مادرش آمد وگفت: عليرضا، هوا گرمه، هواي جنوب آلوده است. كجا مي‌خواي بري! صبر كن هوا كه بهتر شد برو!

سيد گفت: مادر، اينطوري نگو، مگه رزمنده‌ها تو گرما جبهه نمي‌رفتند. مگه اونجا براي تفريحه! ما مي‌ريم اونجا كه سختي بكشيم. به ياد شهدا!

مادرش گفت: لااقل بچه‌ها رو با خودت نبر! سيد خيلي آهسته گفت: من ديونه‌ام! نمي‌تونم بمونم. رفيقام هم ديونه‌اند! عاشقند!

بعد كمي مكث كرد و گفت: آخه مادر شما نمي‌دوني فكه كجاست. نمي‌دوني شرهاني چه جور جائيه! طلائيه رو نديدي! آدم دلش براي كربلا كه تنگ مي‌شه بايد بره توي اون بيابون‌ها! بلكه كمي آروم بشه!

شب تزئينات مسجد را انجام داد. روز بعد حركت كرديم. محل قرار بچه‌ها بهشت‌زهرا بود. گفتم: كجاي بهشت‌زهرا(س)

گفت: سر مزار شهيد آويني، مي‌خواهيم با او هم خداحافظي كنيم!

از همانجا حركت كرديم. اين سفر عجيبتر از دفعات قبل بود. مدت اين سفر ده روز بود. سيد هر روز با مسجد تماس مي‌گرفت و كارهاي فرهنگي را پيگيري مي‌كرد. برخلاف هميشه هر روز هم به مادرش زنگ مي‌زد و حالش را مي‌پرسيد!

سيد نورانيت خاصي پيدا كرده بود. اين را ديگر بچه‌هاي كاروان هم مي‌گفتند. يك شب در بيابانهاي شرهاني مانديم. سيد شروع به مداحي كرد. آنقدر سوزناك مي‌خواند كه بسياري از بچه‌هاي مرزباني هم آمدند و كنار ما نشستند.

وارد آبادان شديم. پس از بازديد از مناطق عملياتي به محل استقرار رفتيم. سيد زودتر از بقيه خوابيد. هنوز چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه يكدفعه فرياد زد: يا حسين(ع) واز خواب پريد. براي چند دقيقه بدنش مي‌لرزيد. نمي‌دانستم چرا اينطور شده. هر چقدر هم سؤال كرديم جواب درستي نداد. مي‌گفت: چيزي نيست. خواب ديدم!

رفت بيرون. توي محوطه قدم مي‌زد. همان شب با يكي از پيرمردهاي كاروان كه در محوطه بود شروع به صحبت كرد. در خلال صحبتها گفت: تمام شد! اين آخرين سفر من است!!

در حمام دوكوهه با بچه‌ها شروع كرد به حنا بستن. مي‌گفت: رزمنده‌ها در شبهاي حمله حنا مي‌بستند. بعد هم رفتيم حسينيه شهداي تخريب. براي ما از شهيد دين‌شعاري مي‌گفت. در پشت حسينيه قبرهايي بود كه رزمندگان براي خواندن نمازشب كنده بودند. سيد رفت وداخل يكي از آنها خوابيد. براي دقايقي در اين حالت بود.

در مسير برگشت گرد وغبار خيلي شديدتر شده بود. فاصله بيست متري را نمي‌توانستيم ببينيم. مي‌گفتند اينها از سمت عراق آمده.

به هر حال صبح شنبه حركت كرديم و به سمت تهران آمديم.

+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 و ساعت 14:51 |