سيد
جواد مصطفوي
ساعت
ده شب رسيد تهران. روز شنبه 24 مرداد88 بود. سيد كمي سرفه ميكرد. صبح روز بعد
برنامه فوتبال داشت. سيد هم رفت ورزشگاه. ظهر هم رفته بوديم منزل خواهرمان،همراه
مادر.
خواهرم
گفت: عليرضا، بايد دستت را بند كنيم تا ديگه اينقدر دنبال كار مسجد و ... نباشي!
او هم در حالي كه سر به زير انداخته بود گفت: اي بابا، پس خدا اين حوريههاي بهشتي
رو براي كي گذاشته!
شب
سرفههاي علي بيشتر شد. ولي ميگفت: چيزي نيست. سرماخوردگي است. خوب ميشه.
صبح
دوشنبه بود. نماز صبح را خواندم. ميخواستم بروم سر كار كه مادر زنگ زد. گفت: سريع
بيا حال علي خيلي خرابه از دو نيمه شب تا حالا داره به خودش ميپيچه.
رفتم
منزل مادر. علي را برديم دكتر. تشخيص او هم سرماخوردگي بود. ميگفت: چيز خاصي
نيست. اگر حالش بدتر شد ببريدش بيمارستان.
عصر
همان روز حالش بدتر شد. به او سرم وصل كرديم. دوستانش هم به ديدنش آمدند. علي خيلي
بيحال است. معلوم است كه خيلي درد ميكشد. دوستانش هم براي ملاقات آمدند.
چند
نفري از بستگان هم به ديدنش آمدند. حال علي لحظه بهلحظه بدتر ميشد. يكي از بستگان
گفت: چي شده چرا خوابيدي!؟ مرد كه نميخوابه، پاشو بريم مسجد!
سيد
همينطور كه دراز كشيده بود دستش را بالا آورد وبه نشانه خداحافظي تكان داد و گفت:
ديگه تموم شد!! امشب نماز مغربشرا هم نشسته خواند!
صبح
سهشنبه27 مرداد بود. مادر دوباره تماس گرفت وبا ناراحتي گفت: زود بيا علي بي هوش
شده! سريع خودم را رساندم. با خواهر زادهام آمبولانس گرفتيم و رفتيم بيمارستان
لقمان.
تشخيص
تيم پزشكي بيماري مننژيت بود. آزمايش آنفولانزاي آ هم گرفتند اما منفي بود.
آن
روز از علي آزمايشهاي مختلفي گرفتند. حتي از نخاع او جهت آزمايش مايعي را خارج
كردند.
سيد
بيهوش روي تخت بود. براي لحظاتي شديداً بي تابي ميكرد و تكان مي خورد. خيلي
ترسيده بودم. به توصيه پزشك، دستانش را به تخت بستيم. او بيقراري ميكرد و من اشك
ميريختم.
يكي
از بچههاي مسجد آمده بود بيمارستان. ميگفت: سيد اين چند روزه خيلي عجيب شده بود.
در سفر جنوب هم گفته بود اين آخرين سفر من است! خيلي ناراحت بودم. تنها برادر
عزيزتر از جانم در مقابلم دست وپا ميزد و من هيچ كاري نميتوانستم انجام دهم. كمي
كه آرام شد دستانش را باز كرديم. گوشيام را كنار سرش گذاشتم. صداي مداحي پخش ميشد.
همه
عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي
قطرات
اشك از گوشه چشم علي جاري شد. فهميدم هنوز هوشياري دارد.
شعري
كه خيلي علاقه داشت را برايش گذاشتم. شعر بچههاي جنگ:
نسيمي
جانفزا ميآيد بوي كر،بُ وبلا ميآيد...
واويلا واويلا ...
لحظاتي
بعد سيد دستش را كمي بالا آورد ومانند سينهزني به سينه اش ميزد! كاري نميتوانستم
بكنم. فقط او را نگاه ميكردم واشك ميريختم.
عصر
رفتيم بيمارستان امام خميني. آنها هم همين تشخيص را تأييد كردند. مننژيت مغزي، علت
آن را هم آلودگي ناشي از گرد و غبار دانستند. بعد هم گفتند: بايد هر چه سريعتر در
بخش آيسييو بستري شود اما در اينجا تخت خالي نداريم!
عجيب
بود. آن شب به تمام بيمارستانهاي دولتي و خصوصي تماس گرفتيم. به طور اتفاقي هيچ
تخت خالي در آيسييو وجود نداشت!
بالاخره
در بيمارستان شهداي يافت آباد تخت خالي مهيا شد. سيد را سريع به آنجا منتقل كرديم.
صبح
چهارشنبه دوباره برگشتم بيمارستان. با دكتر فوق تخصص هم صحبت كردم. گفتند: همه چيز
نرمال است. اگر مريض بتواند چند روزي اين حالت را تحمل كند و به هوش بيايد مشكل حل
ميشود. ديگر پزشكان هم با ديدن پرونده او همين حرف را ميزدند و ما را دلداري مي
دادند.
سيد
تمام روز را بيهوش بود. به بچههاي مسجد زنگ زدم و گفتم: براي شب جمعه هيئت را
بياندازيد خانه ما، مي خواهيم براي سلامتي سيد دعا كنيم.
شب
برگشتم خانه مادر، خيلي خسته بودم. قرار شد بعد از نماز صبح برگرديم بيمارستان
+ نوشته شده توسط سيد علي مصطفوي در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 و ساعت
14:52 |